تیشتریا در حال بارگذاری است!لطفاً کمی صبر کنيد...
Loading by TISHTERYA
( :
خ د ا ح ا ف ظ
ه م ی ن ح ا ل ا . . .
: )
!
و خداوند انسان را آفرید،
تا خدایی ِ کلمات را بکند روی زمین،
و زبان را آفرید،
تا ابلیس بیسرپناه نماند...
از همین است که کلمات بوی گند میدهند،
که انعقادشان نقابی میسازد از جنس لجن،
از جنس نکبت،
امّا دلفریب...
و سکـــــوت
معجزهایست از جنس نور!
که برای فهمیدن این یکی نباید اسیر نمودار ِ مکان-زمان باشی!
.
همین که با من، هرجا هستی،
همین که با تو، هرجا هستم...
اگه دلت خواست بیتابم شو،
اگه دلت خواست دلتنگم کن،
اگه دلت خواست داغم کن با هُرم لبهات،
عشق من...
میدونی...
در این روزهای بیآغوش باید به ابتذال ِ عشقهای از دهنافتاده
قهقهه زد و گریست...
باور کن!
حتی در این دنیا که فاحشهها خدایی میکنند،
و خدا انگار که در خواب زمستانی ِ خود جا مانده،
من،
به این چشمها و لبهای وحشی،
به تنهایی ِ با تو و بی تو،
به عشقبازی ِ نگاهی آرام و تنی خسته،
به معجزهی باران
ایمان دارم...
این قصه شاید، اما
من و تو تموم نمیشیم. فقط چشماتو ببند، طاقت بیار...
به چشمات قسم چیزی نمونده به تهش...
دلم برای آ.ش.و.ب.گ.ر،
برای آ.ش.و.ب.گ.ر.یهام تنگ شده...
خوانندگان محترم!
آمادهی پروازیم...
لطفاً کمربندهای خود را شل کنید!
امیدوارم از سقوط لذّت ببرید...
اینجانب ف.خ.
از حالا تا هروقت که بخواهی،
که بخواهم،
زیر این بارانی که فقط صداست،
راه میروم؛
خیس میشوم؛
حال میکنم!
ولی قبلش بیا یه کاری بکنیم مرد ِ من!
تو بیا تمام ِ مردانگیت را
به کثیفترین شکل ِ ممکن،
روی صورتم بالا بیاور!
من هم تهماندهی عشقم را
با تمام ِ وجود،
تُف میکنم کف دستهایت،
که همیشه در مشتت باشد،
که همیشه در مشتت باشم...
بعد بیا با بوسهای جادویی جاودانه شویم،
بوسهای با طعم ِعسل ِ لبهای تو!
فقط قول بده دستاتو هیچوقت نشوری،
قول میدم صورتمو هیچوقت نشورم...
گاهی فاصلهی عشق و نفرت اونقدر کم میشه که میتونی هردو حس رو تو یه لحظه داشته باشی. مثِ من. ببین...
آرومتر از این نمیتونم باشم، چون تو آرومی...
به عاشقانهترین شکل ِ ممکن ازت متنفرم مرد ِ من!
اینجا...
چهارتا دیوار ِ سیاه، با نور ِ یه شمع ِ سیاه، رو یه مبل ِ سیاه، یه سیگار ِ سیاه با دودِ غلیظ ِ سپید...
سپید ِ سپید...
میگه...
من به خودم اطمینان دارم. هرکاری تا الان کردم رو اگه صدبار دیگه هم به دنیا بیام باز
تکرار میکنم... من با فکر و منطق جلو میرم. پس هیچوقت پشیمون نمیشم از کارام...
چشمامو میبندم، یه کام ِ عمیق، یه دم ِ عمیقتر، یه بازدم ِ طولانی...
حال میکنم با سرگیجهی خفیفی که بهم میده و لبخند میزنم...
وقتی چیزی رو ازت پنهون میکنم یا بهت دروغ میگم تا نگهت دارم واسه خودم،
معنیش این نیست که هدف وسیله رو توجیه میکنه. معنیش اینه که تو رفیق نبودی...
یه پکِِ دیگه... دود ِ سپیدش میره تو چشام. از سوزشش چشمامو جمع میکنم...
کسی که عاشقه، عیبای معشوقش رو نمیبینه، عاشق باید ببخشه، باید فراموش کنه،
باید تحمل کنه، باید معشوقش رو آروم کنه... اگه ادعای عاشقیت میشه ثابت کن!
باز یه پکِ عمیق... بدون ِ اینکه بدم تو، آروم فوت میکنم تو صورتش... دود میره تو
چشماش و ایندفعه اون چشماشو جمع میکنه از سوزشش...
سیگار ِ سیاهمو ازدستم میگیره و خاموش میکنه رو مبل ِ سیاه...
دستشو میکشه رو موهایِ سیاهم و به چشمام خیره میشه...
چیزی جز آرامش و عشق نمیشه از تو چشمای شکلاتیش خوند...
وقتی میگم عشق و رفاقت با هم جور در نمیاد میگی نه! دیدی؟ تو رفیقم نبودی...
تو رفاقت نکردی فتـّان !
آخرین نخ رو از تو پاکت ِ سیاهش درمیارم و با نور ِ شمع ِ سیاهی که جلومه روشنش میکنم و
خیره میشم به دود ِ سپیدش و میگم...
داری میری درو پشت ِ سرت ببند عزیزکم...
وسط این همه سیاهی، سپیدی این دوده که آرومم میکنه...
آدما دو دستهن... اونایی که عاشقن، اونایی که هدفشون وسیله رو توجیه میکنه.
فکریام باید تو کدوم دسته بذارمت...
(:/
دست کودک درونت را چسبیدهای
راه افتادهای به دنبالش با چشم بسته و نیش ِ باز،
تمام دغدغهات هم اینست که رنگ چشمهایت را
با کیف و کفش و ناخنهایت سِت کنی!
دنیا هم که شده شهربازی،
انگار نه انگار که فردایی هست با یک عالمه درد و تنهایی و مرگ،
حالا آن یکی دنیایش بماند!
کاش لااقل با این همه خوشی، کمی هم خوش بودی!
کاش برهنگی دل و ذهن و زبانت ارضایت میکرد!
کاری با خوب و بدش ندارم امّا،
دخترک!حواست به چینهای صورتت هست؟!
از هر چیز و هر کس شاکیام جز تو!
تو نه! تو!
وقتی کاری رو که باید بکنی یه عمری نکردی، وقتی بــِت بگن و بکنی، تازه اگه بکنی،
از صدتا فحش ِ ناموس بدتره! اینو هم به تو میگم، هم به تو!
/:)
وقتی
تمام ِ احساست را میریزی در تنگی که آنورش پیداست،
تمامش را پیک پیک میخورانی به کسی که فکر میکنی
تمام ِ ناتمام ِ تو را تمام میکند، روزی
تمام میشوی،
شاید حتّی سقوط کنی...
امّا این هیچ،
این خلأ،
حتّی این سقوط هم،
میارزد به وقتی که چشمهایم را میبینی،
چشمهایت را میبینم...
میارزد به وقتی که روحت را میسایی بر تنم،
شهوتم به هذیان میافتد...
میارزد به وقتی که عرق میریزم زیر ناز لطیف عاشقانههایت،
زبانت هرزگی میکند در آغوشم...
چشمهایم را که میبینی،
چشمهایت را که میبینم،
همهچیزخوب است!
حتّی افسردگی ِ روزهای سرخ تقویم زنانگی...
چشمامو که میبینی،
چشماتو که میبینم،
همهچی آرومه، غصه ها خوابیدن،
شک نداری دیگه تو به احساس من،
منم شک ندارم به احساس تو!
کسی که تنهاست و تنهایی رو دوس داره و حال میکنه با خودش و تنهاییش،
گه میخوره دست عشقشو بگیره بره وسط یه مشت آدم و موجود زنده که نه این حرف اونا رو میفهمه نه اونا حرف اینو.
اینو،
همینجوری،
به خودم گفتم،
بی ربط،
محض ِ دل...
رگبــــــــــار که میدانی چیست شدهام؛
شادم، میگریم، میخندم، میلرزم، خوشبختم، مینالم، آرامم، میسوزم، میرقصم، میترسم، میترسم، میترسم...
همهی اینها باهم، اما
همین که
نگاهم به نفس نفس میافتد نگاهم که میکنی؛
من را بس!
خدا هم فهمیده انگار که
جنبهی خوشبختی بیش از این در من نیست...
بعضی چیزا، بعضی کارا، مثل یبوست میمونه...
باید زور بزنی تا بیاد، تا بشه...
تهشم اگـ ـ ـ ـه بشه، اگـ ـ ـ ـه بیاد،
بوی گندش خفهت میکنه...
پس، زور نزن،
دلکم...
مشاهده یادداشت خصوصی
گذشته را که میبینم،
میگویم
زیاد نیست اگر بخواهم
به جای نامم
در همه ی شعرهایت
بنویسی باران...
آنقدر باریدهام که حالا
شده باشم خودِ باران...
انکار نمیکنم گذشته را،
ولی حالا
که هستی...
...
سخته برای قلمی که به سیاهی چرخیده و تلخی ازش میچکه،
نوشتن ِ حال و هوای این روزهای شیرین،
نوشتن
از تو، که دوباره آمدهای آینده را بسازی، با من...
از من، که پشتم قرصتر است به زندگی، با تو...
از ما...
اما،
نگفته هم،
چشم را می زند وضوح این یگانگی!
و من،
به اعتبار همین عشق پاستوریزهی اصیل،
هنوز هم ادّعایم میشود،
در عاشقی...
وقتی چیزی واسه باختن نداشتهباشی، همیشه برندهای...
این شبها،
دنیا پر است
از
دخترکانی با گیس و پستانهای بریده
که ضجّه میزنند در حسرت چشیدن لذّت زن بودن...
مردهایی طاس
که هر تار موی خود را با چند قطره مایع حیات!
به پروازی کثیف بخشیدهاند...
زنانی که با سرخی ِ درد،
قبل از بلوغ آشنایند...
کودکانی که نطفه در دست
بهدنبال خدایشان میگردند
که تاوان خلق نشدنشان را بگیرند...
و
هنوز روزی سه وعده
فریادی گوش فلک را کر میکند که
اللهاکبر...
و تو،
کمی اینطرفتر...
نشستهای غرق در یک خوشحالی غمانگیز،
پاهای نحیفت را بغل کردهای،
به این فکر که
این شبها
آنهایی که از فلسفه فقط بافتنش را بلدند و
از عاشقی فقط کردنش را،
به ماه که نگاه میکنند چه میبینند...
بیخیال...
گذشته را پاک کرده بودی که جا برای آینده باز کنی،
امّا...
اینبار که گذشت،
باشد که در تناسخ بعدی آدم شوی...
حالا هم،
همین را میخواستی دیگر!
پس،
تنهاییات مبارک!
دلکم... :)
باور کنید
اگر رسم بود برای هر ثانیه که میگذرانیم شمعی فوت کنیم شاید
قدرش را بیشتر میدانستیم؛
زندگی را میگویم...
هشتاد و هشت را هم
تاریخ
آرام آرام نشخوار کرد،
اما
تصویری سبز با لکههایی سرخ
حک شده در انتهای نگاهمان،
باشد نشانی از آنها که سبز جنبیدند و سبز ایستادند و سبز پریدند،
تا من باشم و تو باشی و
سرزمینی سبز...
یا پروردگار!
احوالمان را به از این کن که هستیم،
بهـترینـش پیشکش!
تک تک لحظههایتان خوشآهنگ؛
حالا گیتار و نـِـی و پشت قابلمهاش فرق نمیکند...
و اینکه...
هشتاد و (هشت + یک) تون همچنان سبز!
زُل میزنه تو چشام...
با صدای خشدار و مستش،
میگه:
ببین بارون...
سیگار ِ خاموش رو لبات،
مث ِ بغض ِ نترکیدهس...
وقتی تو تَرکی و نسخ ِ دود،
یا پاکتو بنداز دور و بــِش فک نکن ،
یا یه نخ روشن کن و با چار پنج تا پُکِ عمیق
لذتشو ببر و بعدی رو آتیش کن...
زُل میزنم تو چشاش...
سیگار ِخاموشمو میذارم لای لبام،
سرمو میبرم طرفش...
اشاره میکنم بیاد نزدیکتر،
همینطور که داره میاد جلو
با یه لبخند نرم و برق ِ تو چشاش،
فندکشو از جیبش در میاره و
شَستِـش آمادهی روشن کردن میشه...
سیگار ِ خاموشمو میگیرم تو مشتم،
چنگ میزنم تو موهاشو
یه کم سرشو میکشم عقب،
دم گوشش،
آروم و شمرده،
با صدای کشدار و مستم،
میگم:
من...
دوسِش...
دارم...
نه دلبری میکنم، نه با دست و پا پس و پیش میزنم و میکِـشم. تو، اسمشو هرچی دوس داری بذار...
اینکه
ما را پرت کرده در راهی یکطرفه
که تهش را خودش هم نمیداند،
هیچ...
روی برچسبی که آویزانم کرده
نوشته "متریالیست"
با اینکه میداند من برای متریال جماعت، تره هم خورد نمیکنم،
درست...
کوکم را چنان نافرم بهم زده که جماعتی از فالش ِ حضورم
خراشیده میشوند هم،
قبول...
امّا
دلم میخواهد قربان صدقهاش بروم،
به پهنای حضورش،
که هر چه کرده، خوب یا بد،
محکم و استوار پای عواقبش ایستاده،
و زیرش را هم امضا کرده...
دلم میخواهد قربانش بروم،
بوسهای داغ مهمانش کنم و
جامی به سلامتیش بالا ببرم،
که هر چه هست،
از اوست...
میدونی پسر...
اصلا قانون طبیعت اینست!
آخرین ورژن خوشی را که تجربه کرده باشی
، روزی وقتی جایی جوری از دماغت
، حالا در میآید یا میآورندش توفیری ندارد
این را میخواهم بگویم که تو
، آقایی کن و ژستت را بهم نزن
که من تا ابد آن نگاه ِ آغشته به غروری مخملین
را
، مــــــــــــــردهباشم...
میخواهم بگویم
، خیلیوقتا اون قسمت از مخم که به حنجره و زبونم فرمون میده
، بدجوری ویرگولنقطهلازم میشه، اما من اینو همیشهی خدا دیر یادم میفته. اونقد دیر
، که وقتی یادم میاد و میخوام یه ؛ بذارم اون وسط
، میبینم قبلش با یه جملهی بیــــپ حرفمو تموم کردم و
یه . َم گذاشتم تهش.
حالا هی دلم پشیمانیش را بر سر عقلم بکوبد
یا برعکس
، توفیری ندارد
فقط این را میخواهم بگویم که...
که... مــ...
هیچی...
بهجاش اینو میگم که خدا خیرت بده
، تو
، آقایی کن و
، آن ژست خوشگلت را بهم نزن...
تو!
با توام!
نزدیک شو!
پس بزن قوانین مسخره را!
باور کن
دور که بایستی،
همهچیز بزرگتر از آنست که هست...
نزدیکتر بیا تا ببینی
روحم چطور شلنگ تخته میاندازد دراین یک وجب تن...
به چشمهایم خیره شو
بفهم این دو کهربای بــِِکر دیگر ذرهای از صداقت زبانم را ندارند ...
دلت را خوش نکن به کلمات که تا کمر برایت خم میشوند...
گولِ نفسهای دو در میانم را هم نخور،
که روزگاریست آه و دود به خوردِ رگهایم میدهند...
میبینی؟
خراب شدهام...
من را در این بیچارگی
بگذار و بگذر...
اگر مینویسم نه برای بهبه است،
نه برای چهچه!
نه برای چند خط عاشقانهای که
جوابم میدهی حتی!
این را تو میدانی...
کاغذت که خط نداشته باشه،
هرچقدرم سعی کنی صاف و صوف بنویسی باز یه جورایی کج و کوله میشه،
داستانِ منم همینه...
ربطشو خودت بفهم!
و اینکه... من خوبم :|
ببین...
حالا که میآیی اینجا،
نترس...
آرام باش...
به من گوش کن!
به زلالی اشکهای نریختهام قسم
یک دخترکِ سنگدلِ بیرحم ِ بیاحساس هم
گاهی
آدم است،
دلی دارد که تنگ هم میشود،
میفهمد گاهی لرزش عاشقانهای را که حل شده در صدایی قدیمی...
ولی خیلی وقت است که خو گرفته با انکار،
مثل شب،
که انکار میکند خودش را در تاریکی،
که اصلا از این انکار است که هست...
من شب را میترسم،
شب را میخوابم ،
چشمهایم را میبندم به روی شب،
انکارش میکنم،
به سپیدی نوشتههایم قسم
کسی بهتر از من شب را نمیفهمد...
شب را،
دوست دارم...
یه چیزی...
میدونستی طعم ِ لب، مثِ اثر انگشت میمونه؟
بدون...
نخوانید اگر، یاد گرفتهاید اخلاق یعنی سرکوب غرایز بینقاب،
یعنی سربریدن واژههای ممنوعه!
نخوانید اگر، تاب عریانی کلامم را ندارید!
گاهی...
مثل همین حالا...
هوس میکنم...
بیدغدغهی مردمانی که آنقدر عاشق خودند،
که کمر بسته اند به تولید انبوه مثل خود،
به راحتی اجابت مزاج...
بیدغدغهی آدمکانی که تنها، تنها و تنها!
زنانگیام را میبینند، میفهمند، میخواهند،
و از درک بوسهای بیشهوت عاجزند...
بیدغدغهی این موجودات پستتر از حیوان و گیاه،
که نخ نداده کلافت را میبافند،
و درمان نخواسته نسخهات را میپیچند...
به خودم پناه ببرم،
با یک چمدان پر از لباسهای زیر رنگارنگ،
بیمقدمه و کلک و شیله و پیله و هر کوفت دیگر!
نگاه محرمم را رها کنم
بر فراز و فرود این تن خسته،
تا سُــــــــر بخورد بر شیار دلپذیر این ساقهای ظریف،
به سر انگشتانم راه دهم
تا پنهانیترین و محرمانهترین لایه های وجودم را
که هر جنبندهای را تا خدا میبرد،
مزه مزه کند...
گم شود در چین و شکنهای این اندام زنانه،
که حتّی روح به تکامل میرسد با نوازششان...
زبانم را روی پوست نرم و برنزهام بکشم
تا شیرینی و لطافت و زنانگی را یکجا حس کند...
احساس خوشایندی شاید باشد اگر بدانم صدای نالههایم،
چه از سر درد باشد، چه دلتنگی، چه شهوت،
به گوش هیچکس نخواهد رسید...
چه لذتی دارد اگر باورم شود
بینیاز از تن گندمگون آدم و وسوسهی سیب سرخ لبانش،
میشود
ناز خود را خرید،
و فرو رفت در خلسهای نجیب،
و کامل شد...
روزمرّگی اگر بخواهم بکنم،
باید در این فکر باشم که آن آقای دوستداشتنی
که چند قدم آنورتر ایستاده،
ناخنم را بیشتر دوست دارد یا بوسهام را
که فرنچ باشد...
و بعد،
یکی از آن نگاههای وحشی اوریجینالم را
رها کنم به سمتش،
و منتظر بنشینم به تماشا
که زودتر از همه کجایش میجنبد
تا بفهمم باید عاشق شوم یا...
،
بهجایش میخزم در تاریکی و سکوت و هیچ،
با پلکهای نقرهای سنگین و افتاده،
بازیِ لبهایم با این دوستداشتنی ِ تلخ ِ فانی،
که خیلی وقت است نمادی شده برایم از
زمینیهای دوستداشتنی ِ تلخ ِ فانی
که دود میشوند...
که دودشان میکنم...
با صدایی مست برای دلم لالایی میخوانم...
میسازم با این دلشورهی آرام و موذی،
که چه کسی کجا کـِـی،
قرار است با یک بوسهی دوستداشتنی ِ تلخ ِ فانی
من را از این خواب شیرین بیدار کند...
...این نباشد! :.
|:
این روزا دارم به این فکر می کنم که
کدوم یکی درسته؟
خدا یکی عشق یکی،
یا، به عدد موجودات زنده میشه عاشق شد؟
به اینکه
عشق حقیقته یا واقعیت؟
یه پیوند آسمونیه یا یه قرارداد زمینی؟
عشق یه چیزی مث کشک و دوغه،
یا، واقعا چیزی به این اسم وجود داره که کاملت کنه؟
اگه عاشق یه نفر شدی و همه چی اونجوری نشد که میخواستی،
محکومی که تا آخر پاش بایستی،
یا، باید فراموش کنی و از اول شروع کنی؟
عشق بهتر است یا ثروت؟
همهی سوالام جدّیه. مخصوصا آخری...
:|
تبخیــــــــــــــــــــر
میشوم
از داغی نفسهای از راه دورت
تا اوج...
میبــــــــــــــــارم
از سرمای فاصلهای که نیست،
و باز هم
خاک بسترم میشود...
اگر که نیست
فکرش را که میشود کرد...
به عشق
بدونِ افسار،
به شهوت
بدونِ نیاز،
به قمار
بدونِ باخت،
به بنبست
بدونِ برگشت،
به زندگی
بدونِ ضمایر ملکی،
به من
بدونِ ترس،
به تو
بدونِ تا...
و چقدر
چقــــــــــدر همه چیز قشنگتر میشود...
..
دوست دارم دلتنگی کنم در خلوتم، برای
آ
ر
ا
مشی که دارمش،
آرامشی به سبک تو،
که بوی تنت را میدهد،
بوی بودنت را...
و من
همخوابگی با این حال خوش را
با هیچ چیز عوض نمیکنم،
حتی خودت...
و این حال خوش
آنقـــــــدر میارزد
که به احترامش
یک عمـــــــر سکوت کنم!
حالا تو فک کن دیوونم. ولی اسمش این نیس...
چشمت را که باز میکنی،
شاید کمی خودش را جمع کند از هجوم اینهمه تازگی
که ندیده بود هرگز،
ولی زیاد طول نمیکشد،
چشمهایت عادت میکند به دیدن،
به فهمیدن،
خیلی زود...
چشمهایم را باز کردم
تاریکی بود و سوزش و تب و مسکن و دود و یک فراموشی چهل درصدی...
زیاد طول نکشید اما،
که نور را فهمیدم...
من که نسبتا مطلق بودم،
خوش دارم اینروزها مطلقا نسبی باشم...
چشمهایم را باز کردم و
تازه فهمیدم قصهی من اصلا کلاغی نداشت،
که خانهای داشتهباشد،
که دیر یا زود،
کند یا تند،
به خانهاش برسد یا نرسد...
اینم فهمیدم که قصهی بیکلاغ
مث تنها خوابیدن تو یه تخت دونفرهس!
دیگر برای بودنم دنبال آیه و دلیل نمیگردم...
من هستم،
پس هستم!
به همین سادگی...
از این به بعد با چشمای باز میخوابم تو یه تخت یهنفره...
مینویسم تا یادم بماند،
باید فراموش کنم که سالها پیش، در چنین روزی...
فراموش کنم که هرسال، در چنین روزی...
فراموش کنم که امسال، در چنین روزی...
فراموش کنم که سالها بعد، در چنین روزی...
و یادم نرود
تمام دقایقمان خاطره شد و
پیوست به یکی بودها و یکی نبودها...
نوشتم که یادم باشد
این روز را از همهی تقویمهای زندگیم
خط زدم...
و یادم باشد که
نه بستهام به کس، دل...
نه بسته کس به من، دل...
چو تخته پاره بر موج،
رها
رهــــــــــــــــــا من...
منکر این دلتنگی کوفتی هم نیستم! :|
یادمان بخیر...
اینجا،
تهران،
پایتخت پیر؛
امروز،
ششم دیماه، دهم محرم،
عاشورا...
و اینچنین تاریخ تکرار میشود...
ایران،
سرزمین مادری،
و تو
که دو راه بیشتر نداری؛
یا با دهان و چشمهای کاملا بسته،
متمایل به جنوب ِ نه چندان غربی دراز بکشی و
خودت را با دود و آهنگهای چرک یک مشت مرفه بیدرد و بادرد ِ نزدیک یا دور از وطن،
خفه کنی...
یا اینکه غیرتت را با تمام وجود فریاد بزنی،
آنقدر فریاد بزنی تا خفهات کنند...
خفهات کنند!
اینجا نه صحراست،
نه قحطی آب،
اما تا بخواهی
خفقان است و خون،
و فریادی که برخاسته و برنخاسته خفهاش میکنند...
خفهاش میکنند!
امسال عاشورایش یک "میر" و
هفتادو دو تنش چندین سر اضافهتر داشت،
و این تراژدی آنقدر بزرگ هست که
از امروز تا همیشه را عزای عمومی اعلام کنم!
از امروز تا همیشه یک نوار مورب سیاه آن بالا گوشهی سمت چپ،
زندگی من و تو را زینت خواهد داد...