میدونی...

در این روزهای بی­آغوش باید به ابتذال ِ عشق­های از دهن­افتاده

قهقهه زد و گریست...

باور کن!

حتی در این دنیا که فاحشه­ها خدایی می­کنند،

و خدا انگار که در خواب زمستانی ِ خود جا مانده،

من،

به این چشم­ها و لب­های وحشی،

به تنهایی ِ با تو و بی تو،

به عشقبازی ِ نگاهی آرام و تنی خسته،

من،

به معجزه­ی باران

              ایمان دارم...

.

این قصه شاید، اما

من و تو تموم نمی­شیم. فقط چشماتو ببند، طاقت بیار...

به چشمات قسم چیزی نمونده به تهش...

دلم برای آ.ش.و.ب.گ.ر،

برای آ.ش.و.ب.گ.ر.ی­هام تنگ شده...

 

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدف

سلام تیشی جوون... آره منم چند سری رفتم دیدم خبری نیس..[ناراحت] چند دفه ام با همین چشمای خودم دیدم که کامنتای چتی رو پاک میکنه [گریه] ولی من هردفه میرم اونجا علاوه بر کامنت واسه پست, کامنت چتی ام میزارم [نیشخند][نیشخند] از رو نمیرم که [نیشخند]

هیچکده

سلام باران … واقعا متاسفم از ناراحتیتون ... امیدوارم شرایط دوباره براتون خوب و خوش باشه... راستی ... این که متاسفم ازناراحتتیون یه واقعیته ... اماراستش روبخواید همه ی واقعیت نیست ( البته شاید اصلا راستش روبدونید ) یه قسمت دیگه واقعیت اینه که ته دلم داره یه جورائی قنج میره ازسبب احتمالی این ناراحتی ... میفهمید که چی میگم باران ؟ ... این رونوشتم تا توکله ام فروکنم ... تا الکی باخودم حال نکنم که اگرتو یه موضوع میتونم اونقدرشفاف باشم وبه احساس یه نفرنزدیک شم که طرف بتونه حال خودش روتوتک تک کلمات من درک کنه ... عوضش باید این روهم از یادم نره که نشاشیده شب درازه ...عوضش باید این حقیقت روهم یادم بمونه که تویه موضوع هم میشه که اون قدرسیاه شم ... اون قدرازاحساس طرف مقابل دورشم که طرف مقابل که هیچی ... خودمم هم عقم بگیره ...

هیچکده

نمیدونم اصلا باید میگفتم این رو یا نه ؟ ... نمیدونم این اعترافه ... حماقته ... صداقته ... سیاسته ... وقاحته ... کثافته یا شاید همه شون یا هیچ کدومشون ... اما میدونم که واقعیته ... که میخواستم جلوی چشام باشه ... که هی فرشید ... هی یارو ... شب درازه ... هراحساسی همه واقعیت تونیست ... هراحساسی تمام احساس تونیست ... خصوصی ننوشتمش ... نمیدونم ؟ ... شاید این هم یه حماقته یا ... شایدهم باعلنی بودن میخوام که همه واقعیت خودم جلو چش باشه تا یادم نره ... ببخشید که تو این " ناراحتی ِ شما " ... اینجا میشه " آیینه عبرت ِ من" ... ولی ... ولی یه واقعیته دیگه هم هست باران ... که این یکی دیگه همه واقعیته ... این که دلگیرم از" من " ... دلگیرم از این همه تضاد که انگار چوب تو آستینم میکنن وقتی میگن این ذات آدم هاست ... دلگیرم ازاین باران ...

کلاسور

مهم بودن و دیدن این راهه، نه اینکه چشماتو ببندی ! شاید یه وقتی برسه که دوست داشته باشی هیچ وقت تموم نشه

کیامهر

می گیرن می برنت اوین ها یعنی چی دلم واسه آشوبگری تنگ شده؟ همین تیتیش بهتره

Mw

یاد یک پست افتادم... خودت بخونش... اگه دوست داشتی.. http://mw7.blogfa.com/post-3.aspx

Mw

از پس این طاقت چیزی جز جدایی نیست... باور کن...

خاطره

الهه باران ,در روزگار من اما دیگر امید به معجزه ای نیست...

دخترآبان

این آهنگی که گذاشتی خیلی به وبلاگت میاد ... راستی چرا قالبتو عوض کردی ؟ من عاشق اون قالب قبلیه بودم ...

مسعود ( آخرین وسوسه )

من و او هم تمام نشدیم...هرچند قصه مان مدتهاست که تمام شده...این چیزها تمامی ندارند...می قهمم... از سرکشیهای کلماتت لذت می برم.از سرکشی های روحت.رفتم برداشت آزاد وبلاگ قدیمیت( آشوبگر) رو هم خوندم و حالا دارم به ارتباطش با این پست-شعر فکر می کنم... اما من از عشقهای از دهن افتاده خسته ام...